دنگ دل

مشقم کن وقتی عشق را زیبا بنویسی فرقی نمی کند که قلم از ساقه های نیلوفر باشد یا از پر کبوتر

روضه رضوان
نویسنده : مهرداد سنگ سفیدی - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ٢۸ بهمن ۱۳۸۸
 

من که از آتش دل چون خم می در جوشم  مهر بر لب زده خون می‌خورم و خاموشم
قصد جان است طمع در لب جانان کردن   تو مرا بین که در این کار به جان می‌کوشم
من کی آزاد شوم از غم دل چون هر دم  هندوی زلف بتی حلقه کند در گوشم
حاش لله که نیم معتقد طاعت خویش   این قدر هست که گه گه قدحی می نوشم
هست امیدم که علیرغم عدو روز جزا   فیض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت  من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم
خرقه پوشی من از غایت دین داری نیست   پرده‌ای بر سر صد عیب نهان می‌پوشم
من که خواهم که ننوشم بجز از راوق خم  چه کنم گر سخن پیر مغان ننیوشم
گر از این دست زند مطرب مجلس ره عشق   شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم

 

حافظ

 


 
 
دلم برای باغچه می سوزد
نویسنده : مهرداد سنگ سفیدی - ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ٢٧ بهمن ۱۳۸۸
 

دلم برای باغچه می سوزد
کسی به فکر گل ها نیست
کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد
باورکند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست
حیاط خانه ما تنهاست
حیاط خانه ی ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه میکشد
و حوض خانه ی ما خالی است
ستاره های کوچک بی تجربه
از ارتفاع درختان به خک می افتد
و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها
شب ها صدای سرفه می اید
حیاط خانه ی ما تنهاست
پدر میگوید
از من گذشته ست
از من گذشته ست
من بار خود رابردم
و کار خود را کردم
و در اتاقش از صبح تا غروب
یا شاهنامه میخواند
یا ناسخ التواریخ
پدر به مادر میگوید
لعنت به هر چی ماهی و هر چه مرغ
وقتی که من بمیرم دیگر
چه فرق میکند که باغچه باشد
یا باغچه نباشد
برای من حقوق تقاعد کافی ست
مادر تمام زندگیش
سجاده ایست گسترده
درآستان وحشت دوزخ
مادر همیشه در ته هر چیزی
دنبال جای پای معصیتی می گردد
و فکر می کند که باغچه را کفر یک گیاه
آلوده کرده است
مادر تمام روز دعا می خواند
مادر گناهکار طبیعی ست
و فوت میکند به تمام گلها
و فوت میکند به تمام ماهی ها
و فوت میکند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششی که نازل خواهد شد
برادرم به باغچه می گوید قبرستان
برادرم به اغتشاش علفها می خندد
و از جنازه ی ماهی ها
که زیر پوست بیمار آب
به ذره های فاسد تبدیل میشوند
شماره بر می دارد
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفای باغچه را
در انهدام باغچه می داند
او مست میکند
و مشت میزند به در و دیوار
و سعی میکند که بگوید
بسیار دردمند و خسته و مایوس است
او نا امیدیش را هم
مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش
همراه خود به کوچه و بازار می برد
و نا امیدیش
آن قدر کوچک است که هر شب
در ازدحام میکده گم میشود
و خواهرم که دوست گلها بود
و حرفهای ساده ی قلبش را
وقتی که مادر او را میزد
به جمع مهربان و ساکت آنها می برد
و گاه گاه خانواده ی ماهی ها را
به آفتاب و شیرینی مهمان میکرد ...
او خانه اش در آن سوی شهر است
او در میان خانه مصنوعیش
با ماهیان قرمز مصنوعیش
و در پناه عشق همسر مصنوعیش
و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی
آوازهای مصنوعی میخواند
و بچه های طبیعی می سازد
او
هر وقت که به دیدن ما می اید
و گوشه های دامنش از فقر باغچه آلوده می شود
حمام ادکلن می گیرد
او
هر وقت که به دیدن ما می اید
آبستن است
حیاط خانه ما تنهاست
حیاط خانه ما تنهاست
تمام روز
از پشت در صدای تکه تکه شدن می آید
و منفجر شدن
همسایه های ما همه در خاک باغچه هاشان به جای گل
خمپاره و مسلسل می کارند
همسایه های ما همه بر روی حوض های کاشیشان
سر پوش می گذارند
و حوضهای کاشی
بی آنکه خود بخواهند
انبارهای مخفی باروتند
و بچه های کوچه ی ما کیف های مدرسه شان را
از بمبهای کوچک
پر کرده اند
حیاط خانه ما گیج است
من از زمانی
که قلب خود را گم کرده است می ترسم
من از تصور بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم
من مثل دانش آموزی
که درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست میدارد تنها هستم
و فکر میکنم که باغچه را میشود به بیمارستان برد
من فکر میکنم ...
من فکر میکنم ...
من فکر میکنم ...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی میشود

 

فروغ فرخزاد


 
 
بهار من
نویسنده : مهرداد سنگ سفیدی - ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ٢٧ بهمن ۱۳۸۸
 

چرا تو جلوه ساز این
بهار من نمیشوی

چه بوده آن گناه من

که یار من نمی شوی
بهار من گذشته شاید
* * *
شکوفه جمال تو
شکفته در خیال من
چرا نمی کنی نظر
به زردی جمال من
بهار من گذشته شاید
* * *

تو را چه حاجت نشانه من
تویی که پا نمی نهی به خانه من
چه بهتر آن که نشنوی ترانه من
نه قاصدی که از من آرد
گهی بسوی تو سلامی
نه رهگذاری از تو آرد
گهی برای من پیامی
بهار من گذشته شاید
* * *
غمت چو کوهی بشانه من
ولی تو بی غم از غم شبانه من
چو نشنوی فغان عاشقانه من
خدا تو را از من نگیرد
ندیدم از تو گر چه خیری
بیاد عمر رفته گریم
کنون که شمع بزم غیری
بهار من گذشته شاید



معینی کرمانشاهی


 
 
شبانه
نویسنده : مهرداد سنگ سفیدی - ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ٢٧ بهمن ۱۳۸۸
 

شبانه
۱

یه شب ِ مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می‌بره
کوچه به کوچه
باغ ِ انگوری
باغ ِ آلوچه
دره به دره
صحرا به صحرا
اون جا که شبا
پُشت ِ بیشه‌ها
یه پری میاد
ترسون و لرزون
پاشو می‌ذاره
تو آب ِچشمه
شونه می‌کنه
موی ِ پریشون...

۲

یه شب ِ مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می‌بره
تَه ِ اون دره
اون جا که شبا
یکه و تنها
تک‌درخت ِ بید
شاد و پُرامید
می‌کنه به ناز
دسشو دراز
که یه ستاره
بچکه مث ِ
یه چیکه بارون
به جای ِ میوه‌ش
نوک ِ یه شاخه‌ش
بشه آویزون...

۳

یه شب ِ مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می‌بره
از توی ِ زندون
مث ِ شب‌پره
با خودش بیرون،
می‌بره اون جا
که شب ِ سیا
تا دَم ِ سحر
شهیدای ِ شهر
با فانوس ِ خون
جار می‌کشن
تو خیابونا
سر ِ میدونا:

«ــ عمویادگار!
مرد ِ کینه‌دار!
مستی یا هشیار
خوابی یا بیدار؟»



مست‌ایم و هشیار
شهیدای ِ شهر!
خواب‌ایم و بیدار
شهیدای ِ شهر!
آخرش یه شب
ماه میاد بیرون،
از سر ِ اون کوه
بالای ِ دره
روی ِ این میدون
رد می‌شه خندون

یه شب ماه میاد
یه شب ماه میاد...




۱۳۳۳
 احمد شاملو
زندان ِ قصر


 
 
زندگی خواب ها
نویسنده : مهرداد سنگ سفیدی - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ٤ بهمن ۱۳۸۸
 

جهنم سر گردان

شب را نوشیده ام
و بر این شاخه های شکسته می گریم.
مرا تنها گذار
ای چشم تبدار سرگردان !
مرا با رنج بودن تنها گذار.
مگذار خواب وجودم را پر پر کنم.
مگذار از بالش تاریک تنهایی سر بردارم
و به دامن بی تار و پود رویاها بیاویزم.

سپیدی های فریب
روی ستون های بی سایه رجز می خوانند.
طلسم شکسته ی خوابم را بنگر
بیهوده به زنجیر مروارید چشم آویخته.
او را بگو
تپش جهنمی مست !
او را بگو: نسیم سیاه چشمانت را نوشیده ام.
نوشیده ام که پیوسته بی آرامم.
جهنم سرگردان!
مرا تنها گذار.

سهراب سپهری